ایهاالمظلوم
شعر و اشعار دو طفلان حضرت زینب (سلام الله علیها) و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
محسن ناصحی
محسن ناصحیدو طفلان حضرت زینب حضرت زینب (سلام الله علیها)
می‌رود سمت برادر، به تنش تب دارد
دو پسر دارد و یک زمزمه بر لب دارد  
 
به فدای سر تو ! هرچه که دارم این است
چه کنم؟ هست همین هرچه که زینب دارد   
 
ارث زینب قد خم بود، قسم داد و گرفت
إذن خود را هم از آن قدّ مورّب دارد  
 
پسرش رفت به میدان و شغالان دیدند
شیر این بیشه عجب باد به غبغب دارد  
 
رفت و فریاد برآورد برادر ! بشتاب
تیغ ورّاث علی از دو طرف لب دارد  
 
حق همین است که قربانی اکبر بشویم
زینب است این که دو فرزند مؤدب دارد 
 
 از یمین می‌روم، از سمت یسارش با تو
دشمن معرکه یک روزِ معذّب دارد  
 
بد به دل راه مده مطمئناً پیروزیم
مادر ماست که در خیمه، مرتّب دارد: 
 
زیر لب زمزمه‌ی ناد علی می‌خواند
دارد از هیبت اولاد علی می‌خواند  
 
تکیه دادند به هم هردو برادر اینبار
هر دو در مرکز این دایره و چون پرگار 
 
 دور خود ساخته‌اند از سر دشمن کوهی
تنِ بی سر چقدر ماند و در این انبوهی  
 
خُدعه زد دشمن بی عُرضه و ترسو ای وای
بارش تیر شد آغاز ز هر سو ای وای 
 
ناگهان هردو برادر به کمین افتادند
زیر باران جفا هر دو زمین افتادند 
 
 بدن هر دو پر از تیر، به هم دوخته شد
چشم هر دو پسرِ شیر به هم دوخته شد  
 
اول از ترس در آن حال رهاشان کردند 
بعد با تیغه‌ی شمشیر جداشان کردند  
 
 این طرف، حادثه از چشمِ زنی دور افتاد
 آن طرف در وسط خیمه دلی شور افتاد  
 
 گَرد، خوابید و شد آن واقعه پیدا کم کم 
چشم مادر نگران شد به پسرها کم کم   
 
عاقبت واقعه، شد آنچه که زینب می‌خواست 
نذر من گشت اَدا ! شکر، حسینم برجاست   
::
پسرانم به فدای سر تو، غم نخوری
 هر دو قربان علی اکبر تو، غم نخوری   
 
پسرانم که بماند ! خودِ زینب هم هست 
جان من نذر علی اصغر تو، غم نخوری  
 
 تو سفارش شده‌ی مادرِمانی، قَسمت 
می‌دهم جان من و مادر تو، غم نخوری 
 
  هرچه غم مال من و قول بده تا آخر 
هرچه غم خورد اگر خواهر تو، غم نخوری…
گروه یا مظلوم
گروه یا مظلومدو طفلان حضرت زینب حضرت زینب (سلام الله علیها)
با ماجرای رنج و غربت آشنا من 
دیگر نمی‌خواهم شوم از تو جدا من
  
هم تشنه‌ای، هم خسته‌ای، هم داغداری  
باید که مرگم را بخواهم از خدا من
  
با توست ای سالار زینب انتخابش 
طفلان من قربانی‌ات گردند یا من؟ 
 
دارم در این صحرا دو دریا خونِ غیرت 
از خونشان بر دست می‌گیرم حنا من 
 
این دو به جای خود، اگر پایش بیفتد 
از جنگ با لشگر ندارم هیچ إبا من
 
من خوب می‌دانم که حساسی به مادر 
پس خواهشم را رد نکن نگذار تا من...
 
... پهلوی تو از "پهلوی مادر" بگویم  
این‌گونه حتماً می‌شوم حاجت‌روا من
 ::
در قتل طفلانم تعلل کرد لشگر 
بیرون بیایم تا مگر از خیمه‌ها من
  
«سر» پای تو دادند و حالا سربلندم  
قربانی دیگر اگر خواهی بیا... من
  
اینجا عزیزم غیر زیبایی ندیدم  
لب به شکایت وا نکردم که: چرا من؟
 
از دیدن شرمندگی‌ات شرم دارم  
بیرون نمی‌آیم اگر از خیمه‌ها من
 
وقتی که می‌آوردی آنها را، لباست_ 
خاکی شده، قربان این رخت و عبا من
 
بگذَر از این دو، لحظه‌ای بنشین کنارم 
به داغ اکبر گریه کن همراه با من
 
بالاسر اکبر کسی این را نفهمید  
تو بیشتر می‌سوختی آن لحظه یا من...
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگاردو طفلان حضرت زینب حضرت زینب (سلام الله علیها)
دو خورشید جهان‌آرا، دو قرص ماه، دو اختر
دو آزاده، دو دلداده، دو رزمنده، دو هم‌سنگر...
 
دو یاس ارغوانی نه، بگو دو آیۀ قرآن...
گرفته چون دو قرآن دخت زهرا هر دو را در بر
 
به سر شور و به رخ اشک و به کف تیغ و به دل آتش
به سیرت، سیرتِ قاسم، به صورت، صورتِ اکبر...
 
گرفته دستشان را برده با خود زینب کبری
که قربانی کند در مقدم ثار الله اکبر
 
بگفت ای جان جان، جان دو فرزندم به قربانت
تو ابراهیمی و اینان دو اسماعیل ای سرور!
 
دو اسماعیل نه، دو ذبح کوچک، نه دو قربانی
قبول درگهت کن منتی بگذار بر خواهر...
 
سفارش کرده عبدالله جعفر بر من ای مولا
که این دو شاخۀ گل را کنم در مقدمت پرپر
 
به اذن یوسف زهرا دو ماه زینب کبری
درخشیدند در میدان چو خورشید فلک‌گستر
 
فلک در آتش غیرت، ملک در وادی حیرت
که رو آورده در میدان دو حیدر یا دو پیغمبر!
 
یکی می‌گفت دو خورشید از گردون شده نازل
یکی گفتا دو مه تابیده یا دو آسمان اختر...
 
خروشیدند همچون شیر با شمشیر یک لحظه
دو حیدر حمله‌ور گشتند بر دریایی از لشکر
 
تو گفتی در اُحد تابیده دو بدر جهان‌آرا
و یا دو حیدر کرار رو آورده در خیبر...
 
به خاک افتاد جسم پاکشان ناگاه چون قرآن
دریغا ماند زیر دست و پا دو سورۀ کوثر
 
چو بشنید از حرم فریادشان را یوسف زهرا
به سرعت آمد و بگرفت همچون جانشان در بر...
 
چو دید از قتلگه آرند آن دو سرو خونین را
درون خیمه زینب گشت پنهان با دو چشم تر
 
نهان شد در حرم کو را نبیند یوسف زهرا
مبادا چشم حق گردد خجل ز آن مهربان مادر...
وحید قاسمی
وحید قاسمیدو طفلان حضرت زینب حضرت زینب (سلام الله علیها)
با کلافی به شوقِ بیش از پیش 
آمدم خیمه‌ی یوسف دل ریش 
وسعِ کم داشتم، ببینش بیش 
برگ سبزی‌ست تحفه‌ی درویش 
                                              
عذرخواهم اگر کم است حسین
دلم از غربتت شکست حسین
 
رخصتی، ذوالفقار در دستم 
چادر عزم بر کمر بستم 
این همه داغ بود و... نشکستم
دختر مرتضی علی هستم 
                                           
کوه صبرم، خودت که می‌دانی
بپذیر از من این دو قربانی
 
کم ما را ببین به چشم کرم 
نکِشد کاش کارمان به قسم 
می‌پسندی به روی چشم ترم 
دستِ شِکوه به معجرم ببرم !؟
 
امرکن! جان فدای فرمانت
همه‌ی هستی‌ام به قربانت
 
هر چه غم داشتی خریدارم 
چه کنم؟ عاشقم گرفتارم 
به خدا من به تو بدهکارم 
قسمت می‌دهم که ناچارم 
                                                
جانِ زهرا جواب‌شان نکنی! 
از خجالت گلاب‌شان نکنی
 
به تنِ پاکشان کفن رفته 
زره جنگِ تن به تن رفته 
عطر گل‌هام تا خُتَن رفته 
جگر شیرشان به من رفته
 
بین سردارها سری دارند
جَنَم جنگ حیدری دارند
 
تو فقط آمدی پسر بدهی !؟ 
دستِ تاراجگر گهر بدهی!؟ 
ته گودال، تشنه سر بدهی!؟ 
سر به خورجین خوش خبر بدهی!؟ 
                                               
 استخوان لایِ زخم من نگذار 
 به دلم داغِ پیرهن نگذار
 
این دو را باز تا حرم ببرم!؟ 
بعد، کوفه به قدِ خم ببرم!؟ 
با چه رویی به شام غم ببرم!؟ 
سرِ بازار با خودم ببرم!؟ 
                                               
شمرها روزِ من سیاه کنند 
پسرانم فقط نگاه کنند!
سید پوریا هاشمی
سید پوریا هاشمیدو طفلان حضرت زینب حضرت زینب (سلام الله علیها)
صبر کن تا نقل این مطلب کنم...
من که باشم صحبت از زینب کنم؟!
 
عقل آدم مات این نور جلی‌ست
گفتن از زینب فقط کار علی‌ست
 
یک علی در قامت زهراست این
شاه‌بیت شعر عاشوراست این
 
فاتح اعجوبه‌ی بی ذوالفقار
جوشنش صبر است و شمشیرش وقار
 
عالم هر علم، بی آموزگار
مثل او هرگز نبیند روزگار
 
سرنوشت جنگ را تغییر داد
مشت محکم خورد از او ابن زیاد
 
جوهر مردانگی از این زن است
نور هفتاد و دو تن از این تن است
 
چند روزی هست حالش درهم است
بازهم زینب گرفتار غم است
 
پیش نجمه پیش لیلا و رباب
از خودش دارد گلایه بی‌حساب
 
نیست از پیکار او را توشه‌ای
با پسرهایش نشسته گوشه‌ای
 
گفت شاها راهشان را سد نکن!
جان زینب این دوتا را رد نکن
 
گرچه ناقابل، برای زینب‌اند
این دوتا سرمایه‌های زینب‌اند
 
هردو را بفرست سوی کارزار
تو نباشی بچه می‌خواهم چکار؟
 
جان‌به‌کف دنبال جانان می‌روم
بعد از این‌ها خود به میدان می‌روم!
 
کاش می‌شد شمر خنجر می‌کشید
حنجر این دو پسر را می‌برید
 
تا بمانی تو کنار خواهرت
ای همه سرها به قربان سرت
 
این دوتا باشند اذیت می‌شوند
بعد ازین اسباب زحمت می‌شوند
 
وقت غارت هر دو هق‌هق می‌کنند
با اسیری رفتنم دق می‌کنند
علیرضا خاکساری
علیرضا خاکساریدو طفلان حضرت زینب حضرت زینب (سلام الله علیها)
در سایه‌سار رحمت عون و محمد
هستیم امشب دعوت عون و محمد
در روضه‌های هفتگی یادی نکردیم
شرمنده‌ایم از غربت عون و محمد
از وارثان آیه‌ی تطهیر هستند
نور است جنس طینت عون و محمد
مثل عقیله پای اطفالش نلغزید
من قائلم بر عصمت عون و محمد
مانند دایی‌های خود خیلی غیورند
جانم به اوج غیرت عون و محمد
هر جا که حرفی از فداکاری می‌آید
باشد همیشه صحبت عون و محمد
زینب به سینه می‌زند با اشک و ناله
در روضه‌های هیئت عون و محمد
 
هم رونوشت جعفرند این دو برادر
هم پیش‌مرگ اصغرند این دو برادر
 
باشد تولا در ضمیر جان هر دو
باشد تبری بر لب بران هر دو
تیغ دو دم بودند در دست عقیله
محشر به پا شد از دم غرّان هر دو
هر دو ولیّ امر خود را می‌شناسند
بوی بصیرت می‌دهد عرفان هر دو
در پیش چشم مادری مانند زینب
فرقی ندارد می‌رود قربان هر دو
جان داده اما مهر جانان را ندادند
در معرکه خورده محک ایمان هر دو
دو کوچه وا شد بین میدان نذر آن‌ها
کوتاه شد از یکدگر دستان هر دو
سرهایشان گرچه شکست از ضربه‌ی سنگ
نشکست اما عاقبت پیمان هر دو
 
دل‌شوره گویا در وجود عمه جان بود
یک‌بار دیگر صحبت از داغ جوان بود
 
تا فاصله چندین برابر بیشتر شد
میل برادر به برادر بیشتر شد
نام رسول‌الله را وقتی‌که بردند
ضجه زدن‌های پیمبر بیشتر شد
از این‌طرف تاب‌وتوان هر دو کمتر
از آن‌طرف آمار لشگر بیشتر شد
هرچه صدای تیغ و نیزه رفت بالا
دل‌شوره‌های قلب مادر بیشتر شد
می‌جوشد انگار از زمین شمشیر و نیزه
آمار تیغ و تیر و خنجر بیشتر شد
مانند زهرا دست بر پهلو گرفتند
وقتی لگدهای مکرر بیشتر شد
اجسادشان را روی‌هم‌رفته شمردند
سرجمعشان از چند پیکر بیشتر شد
 
هرگز نخواه از من که بیش از این بخوانم
می‌ترسم آخر روضه‌ی سنگین بخوانم
میرزا حاجب بروجردی (افصح الشعراء)
میرزا حاجب بروجردی (افصح الشعراء)دو طفلان حضرت زینب حضرت زینب (سلام الله علیها)
زینب چون دید خسرو دین مانده بی‌معین
رفت و گرفت دست دو طفلان نازنین
 
آورد آن دو تا گل گلزار خویش را
با چشم اشکبار به نزد امام دین
 
گفتا که خواهم ای شه خوبان ز جان کنم
این هدیه را نثار قدومت در این زمین
 
ای حشمت الله از ره احسان نما قبول
ران ملخ ز مور دل افسرده غمین
 
این عون و آن محمد خواهم کنم ز جان
آن را فدای اکبر و قربان اصغر این
 
فرمود شه که این دو مرا نور دیده‌اند
سازم چسان روان بدم تیغ مشرکین
 
مرگ برادر و غم یاران مرا بس است
منما فزون داغ من زار بیش از این
 
بهر نیاز زینب و عون و محمدش
سودند جبهه بر در آن قبله یقین
 
کردند بس نیاز که شه داد اذن جنگ
بر آل دو طفل غمزده نورس حزین
 
بوسید آن دو کودک و بوئیدشان ز مهر
آن را چو شاخ نرگس و این را چو یاسمین
 
پس زینب ستمزده پوشید شان کفن
زد شانه به سنبل گیسوی عنبرین
 
تیغ و سپر ببست و روان کرد همچو ماه
شد ز آسمان دیده سرشگش به آستین
 
تیر و کمان فکند به مرکب نشاندشان
گفتی که مهر و ماه عیان شد ز برج زین
 
رفتند سوی رزم و برآن دست و تیغشان
برخاست از قضا و قدر صورت آفرین
 
آن همچو رعد غلغله در شش جهت فکند
وین زد چو برق شعله به قلب سپاه کین
 
آن چون شرار از نار عدو را ز پا فکند
وین دست و سر چوب برگ خزان ریخت بر زمین
 
و آن به اسنان ز جسم عدو جوی خون گشود
بست این ره فرار ز هر سو به مشرکین
 
کرد آن صدای الحذر ازکوفیان بلند
این الامان رساند به گردون هفتمین
 
آن فوج فوج را به سقر دادشان مقر
این فرقه فرقه را به درک کردشان مکین
 
گفتا یکی ز حمزه مگر دارد این نشان
گفت آن دگر به جعفر طیار ماند این
 
آخر ز پیش جنگ دو شیران گریختند
روباه وار حمله نمودند از کمین
 
تیر اجل ز ابر بلا ریخت چون مطر
بر جسم ناز پرورشان گشت دلنشین
 
آن می‌فکند نیزه و پیکانش از یسار
آن می‌زدی به خنجر برانش از یمین
 
آخر همان دو پیکر پاک شریف شد
از نیزه پاره پاره ز جور مخالفین
 
گشتند آن دو طفل و فکندند از الم
آتش به قلب زینب غمدیده حزین
 
سرداد شاه تشنه در این ماتم و کشید
از دیده سیل اشک و ز دل آه آتشین
 
(حاجب) ز داغ این دو برادر سرشک ریخت
شاید شوند شافع او یوم واپسین
نیر تبریزی
نیر تبریزیدو طفلان حضرت زینب حضرت زینب (سلام الله علیها)
چون عقیله دودۀ آل مناف
دخت زهرا بانوی سر عفاف
 
طود علم و بحر علم من لدن
بی معلم عالمه اسرار کن
 
گوهر والای دریای شرف
بطن زهرای بتول او را صدف
 
مظهر بانوی کبرای حجیز
مریم او را دایه و هاجر کنیز
 
دست عصمت رشته تار معجرش
سر ناموس نبوت چادرش
 
کوه صبر و مهد تمکین و وقار
کان غیرت دره التاج فخار
 
مام دهر از غم گشوده کام او
از ازل ام المصائب نام او
 
دید سالار شهیدان را فرید
بسته بر قتلش کمر قوم عنید
 
گفت با فرزند کای ماه حجیز
من بدالت داشتم چون جان عزیر
 
کاین چنین روزی رخم داری سفید
جان سپاری در ره شاه شهید
 
زان بدادم شیرت از پستان عشق
کاین چنین روزت کن قربان عشق
 
بهر امروزت پدر ناامید عون
که شوی نک عون سالار دو کو
 
کاین همه آوازها از شه بود
گر چه از حلقوم عبدالله بود
 
وقت آن آمد که در میدان عشق
سرنهی چون کوی بر چوگان عشق
 
همرهان رفتن هین بشکن قفس
کز هم آوازان نمانی باز و پس
 
غبن باشد تو در این محبس خموش
بلبلان در بوستان گرم خروش
 
پر بر افشان سوی آن گلزار شو
هم نشین جعفر طیار شو
 
هین بنه رخ پای اسب شاه را
کن شفیعش شیب عبدالله را
 
که کند شاهت بقربانی قبول
سرخ رو آئی بدرگاه بتول
 
گفت خوش باش ای بلاکش مام من
خود همین کار است عین کام من
 
بنده فرمان توام با رأس و عین
این سر من وین کف پای حسین
 
مادرا من یادگار جعفرم
خود ز شوق جان فشانی میپرم
 
گفت زینب کای سلیل بی همال
رو که شیر مادرت بادا حلال
 
دست او بگرفت بردش نزد شاه
گفت کای محبوب درگاه اله
 
با هزاران پوزش آوردم برت
هدیۀ بهر فدای اکبرت
 
ای خلیل کعبۀ مقصود من
کن بقربانی قبول این رود من
 
که جز این یک تن سرور سینه ام
در دیگر نیست در گنجینه ام
 
هین تو یوسف من عجوز یوسفم
جز کلافی نیست زادی در کفم
 
لطف کن ای یوسف پوزش پذیر
من تهی دستم بضاعت بس حقیر
 
رخصتی ده تا کند اینک فدا
جان براه اکبرت ای مقتدا
 
شه نبیره عم خود در بر گرفت
عارضش بوسید و گفتا ای شگفت
 
این گرامی گوهر عم من است
غنچه نورستۀ آن گلشن است
 
چون روا باشد که آن نیکو پدر
سوزد از داغ چنین زیبا پسر
 
خواهرا داغ برادرهات بس
می ببر این میوۀ دل باز پس
 
دست عباس جدا از پیکرت
بس ز بهر سر زدن تا محشرت
 
پیکر من غرقه در خون دیدنت
بس ز بهر اشگ خون باریدنت
 
داغ قاسم آن مه نادیده کام
بس ز بهر ناله تا بازار شام
 
داغ مرگ اکبر آن سرو سهی
تا قیامت بس ز بهر همرهی
 
شهر شام و آن هیون بی جهیز
بس ترا روز سیه تا رستخیز
 
چشم عبدالله که یعقوب و بست
در ره این یوسف فرخ پی است
 
چون بشیر آورد به یثرب این خبر
چون روا باشد که گوید با پدر
 
یوسفت در جنگ گرگان کشته شد
پیرهن بر خون تن آغشته شد
 
خواهرا تو بهر خود میدار باز
این مهین کودک که پروردی بناز
 
من باسماعیلت ای هاجر فدا
میدهم اکبر جدا اصغر جدا
 
بضعۀ زهرا ز درج چشم تر
کرد دامن زین ملالت پر گهر
 
گفت کای دارای تاج سروری
حق آن مهر برادر خواهری
 
حق آن پهلوی زهرا مام من
وان لبان زهر پالای حسن
 
حق آن شبه پیمبر اکبرت
که مبین این را روا با خواهرت
 
که برم این ناز پرور نزد باب
با هزاران شرمساری و حجاب
 
گویمش که نزد فرزند رسول
این کمین قربانیت نآمد قبول
 
شاه دین از لابۀ آن پاکزاد
داد آن شهزاده را اذن جهاد
 
دخت زهرا کرد با صد و جد و شوق
هدی خود را سوی قربانگاه سوق
 
شاهزاده جعفر طیار وار
تیغ در کف تاخت سوی کارزار
 
از نژاد باب و مادر یاد کرد
خرمن بی حاصلان بر باد کرد
 
رزمگاه از کشتگان آکنده شد
نام پاک جعفر از تو زنده شد
 
شد چو سیر از خون خصمان عنود
پر بسوی جنت الماوی گشود
 
شد خرامان سوی فردوس برین
با شقیق خود محمد شد قرین
وحید قاسمی
وحید قاسمیدو طفلان حضرت زینب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
دو طفلان حضرت زینب حضرت زینب (سلام الله علیها)
بغض نگاه خسته تان ، ای مسیح من
مانند سنگ شیشه ی قلب مرا شکست
داروندار زندگیم نذر خنده ات
غصه نخور ، که ارتش زینب هنوز هست
 
در راه پاسداری آیین کردگار
عمریست در کنار شما ایستاده ام
این بچه های دست گلم را ز کودکی
من با وضو و حب شما شیر داده ام
 
سرمست باده های طهورایی تواند
شمشیر دست هر دوشان تیز و صیقلی است
پروانه وار منتظر اذن رفتنند
رمز شروع حمله شان ذکر یا علیست
 
ای پادشاه - تا تو رضایت دهی - ببین
سربند یاعلی به سرخویش بسته اند
برفوت وفن نیزه وشمشیر واقف اند
چون پای درس ساقی لشگر نشسته اند
 
عباس گفته : خواهرمن ! مرحبا به تو
این مردهای کوچک تو ، شیر ، شیر زن اند
مبهوت سبک جنگ و رجزهایشان شدم
شاگردهای اول پرتاب نیزه اند
 
گفتم به بچه های عزیزم که تا ابد
غمگین زخم سینه ی یک یاس پرپرم
تا آخرین نفس به عدو تیغ می زنید
با نیت تلافی سیلی مادرم
 
درآزمون صبر و محن ، مادر شما
با نمره ی قبولی تان گشت رو سپید
در دفتر کرامت من دست حق نوشت
ای دختر شهید ، شدی مادر شهید
علی اکبر لطیفیان
علی اکبر لطیفیانمناجات ها و مصیبتهای حضرت زینب بعد از عاشورا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
دو طفلان حضرت زینب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
مناجات ها و مصیبتهای حضرت زینب بعد از عاشورا حضرت زینب (سلام الله علیها)
دو طفلان حضرت زینب حضرت زینب (سلام الله علیها)
تن من را به هوای تو شدن ریخته اند
علی و فاطمه در این دو بدن ریخته اند
جلوه واحده را بین دو تن ریخته اند
این حسینی است که در غالب من ریخته اند
 
ما دو تا آینه روبروی یک دِگریم
محو خویشیم اگر محو روی یک دِگریم
 
ای به قربان تو و پیکر تو پیکرها
ای به قربان موی خاکی تو معجرها
امر کن تا که بیفتند بپایت سرها
آه ، در گریه نبینند تو را خواهرها
 
از چه یا فاطمه یا فاطمه بر لب داری
مگر از یاد تو رفته است که زینب داری
 
حاضرم دست به گیسو بزنم رد نکنی
خیمه را با مژه جارو بزنمی رد نکنی
حرف از سینه و پهلو بزنم رد نکنی
شد که یک بار به تو رو بزنم رد نکنی ؟!
 
تن تو گر که بیفتد تن من می افتد
تو اگر جان بدهی گردن من می افتد
 
دلم آشفته و حیران شد و ... حرفی نزدم
نوبت رفتن یاران شد و ... حرفی نزدم
اکبرت راهی میدان شد و ... حرفی نزدم
در حرم تشنه فراوان شد و ... حرفی نزدم
 
بگذار این پسران نیز به دردی بخورند
این دو تا شیر جوان نیز به دردی بخورند
 
نذر خون جگرت باد ، جگر داشتنم
سپرسینه ی تو "سینه سپر" داشتنم
خاک پای پسران تو پسر داشتنم
سر به زیرم مکن ای شاه به سر داشتنم
 
سر که زیر قدم یار نباشد سر نیست
خواهری که به فدایت نشود خواهر نیست
 
راضی ام این دو گلم پرپر تو برگردند
به حرم بر روی بال و پر تو برگردند
لِه شده مثل علی اکبر تو برگردند
دست خالی اگر از محضر تو برگردند...
 
دستمال پدرم را به سرم می بندم
وسط معرکه چادر ، کمرم می بندم
 
تو گرفتاری و من از تو گرفتارترم
تو خریداری و من از تو خریدارترم
من که از نرگس چشمان تو بیمارترم
بخدا از همه غیر از تو جگردار ترم
 
امتحان کن که ببینی چقدر حساسم
بخداوند قسم شیر تر از عباسم
 
بگذارم بروی ، باز شود حنجر تو ؟!
یا به دست لبه ای کند بیفتد سر تو
جان انگشت تو افتد پی انگشتر تو
می شود جان خودت گفت به من خواهر تو ؟
 
طاقتم نیست ببینم جگرت می ریزد
ذره ذره به روی نیزه سرت می ریزد